ثامن تم

حرکت به بالا
حرکت به پایین
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
شب های قدر تسلیت

فروشگاه قالب ثامن تم

پرداخت آسان و سریع

مبلغ-تومان:
نام شما :
ايميل :
موبایل :
توضیحات :

موزیک پلیر وبلاگ ها

موزیک پلیر مناسبتی باقابلیت تغییرآهنگ مناسبت ها،پلیری مناسب برای وبلاگ ها
موزیک پلیر مناسبتی ثامن تم

دریافت کد موزیک پلیر برای وبلاگ

ثامن تم : خدانابیناهارو بیشتر دوست داره...

میدونی چیه ...هیچ کی منو دوست نداره ، من می دونم چون نمی بینم همه از دست من می خوان فرار کنن....

معلممون میگه خدا شما نابینا ها رو بیشتر دوست داره
ولی من گفتم : خانم اگه ما رو دوست داشت چرا ما رو نابینا کرد تا اونو نبینیم؟
بعد گفت : خدا دیدنی نیست ولی همه جا هست ، میتونید اونو حس کنید ...گفت شما با دستاتون می بینید ...
حالا من همه جا رو می گردم تا یه روزی بالاخره دستم به خدا بخوره
اونوقت بهش میگم ... هر چی تو دلم هست بهش میگم...

مربوط به دسته : دلنوشت
0
امتیاز مثبت به مطلب
0
امتیاز منفی به مطلب
0
0 نفر

خویش را پیدا کن...

اگر در این دنیا خودت را در جاده ی زندگی گم کنی،
در آن دنیا در می یابی ، که بر صراط مستقیم زندگی نکرده ای؛
در شلوغی های زندگی خودت را پیدا کن ...
مگذار این غبار تو را به دست غیر بسپارد
دستی ببر و " خودِ غبار گرفته ات " را از زمین بردار
دستی بر آن بکش و غبارش را بتکان
با گذشت اینهمه سال ،
باز درخشندگی اش متعجبت می کند.
خویش را پیدا کن ...
قبل از آنکه دیر شود
خیلی نمی خواهد دور بروی،
جایی همین نزدیکی ها را بگرد ...

 

منبع : پایگاه فرهنگی و مذهبی جنگ و زن

مربوط به دسته : دلنوشت
1
امتیاز مثبت به مطلب
0
امتیاز منفی به مطلب
1
2 نفر
ثامن تم : زمانیکه واقعأ چادر گذاشتم

من توی یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم- البته خانواده مادریم بسیار مذهبی هستند و خانواده پدریم دقیقا عکسش!!
وقتی اول راهنمایی رفتم به اجبار مدرسمون چادر میذاشتیم- ولی من اصلا راضی نبودم- اجبار مدرسه از طرفی و علاقه مادرم به چادر گذاشتن من از طرفی دیگر منو مجبور به چادر گذاشتن کرد! اصلا دوست نداشتم و از هر موقعیتی استفاده می کردم تا چادر رو بر دارم یا اگرم میذاشتم، اصلا سعی نمی کردم کامل حفظش کنم(نه اینکه از نظر اعتقادی منکر همه چیز باشم و البته توی این مسائل بسیار هم سختگیر بودم اما چون چادر به نوعی به من تحمیل شده بود نمی تونستم قبولش کنم -هیچ وقت هیچ کس نخواست زیبایی چادر رو برام بگه و همه فقط میگفتن باید چادر بذاری!!!).
توی دوران لیسانس هم این حس ادامه داشت و وجود برخی افراد در کنارم این حس رو تشدید می کرد. بالاخره زمان گذشت و کارشناسی ارشد قبول شدم- اکثر بچه های ورودی ما محجبه و به قولی مومن دو آتیشه بودن، بطوری که من احساس می کردم در مقابل اونها گنه کارترینم... اوایل دوران ارشد من دچار یک شکست روحی شدم بزرگ شدم- انقدر اوضاع روحیم بد بود که نفهمیدم ترم یک رو چه جوری گذروندم خیلی غصه دار بودم که یک روز اعلامیه اردوی مشهد رو روی تابلوی اعلانات دانشکده دیدم- احساس کردم یه جورایی دعوت شدم قرار شد با یکی از بچه ها که بیشتر با من جور بود و داستانم رو میدونست ، به این سفر بریم این سفر برام مثل یه معجزه بود- قبلا هم معجزات خدا رو توی زندگیم زیاد دیده بدم ولی چون این بار بدجوری دلم شکسته بود بیشتر حضورشو احساس می کردم با خودم گفتم حالا که خدا به من کمک کرده و من رو از این غم بزرگ نجات داده منم باید یه جور جبران کنم این شد که زندگیم خیلی تغییر کرد و این شکست منو به خدا نزدیک تر کرد...

مربوط به دسته : دلنوشت
1
امتیاز مثبت به مطلب
1
امتیاز منفی به مطلب
0
1 نفر

معصیت یعنی نافرمانی کردن . . .

ثامن تم : کوچک یا بزرگ ؟!

و ما در طول روز خیلی مرتکب این عمل میشیم،نافرمانی از هرکسی برامون ممکنه اتفاق بیافته اما بزرگی و کوچکی این کار زمانی مشخص میشه که به مبدا نگاه می کنیم؟!
هر چه شخص فرمان دهنده دارای عظمت و بزرگی بیشتر، بزرگی معصیت هم بیشتر (یا به قول خودمونی عمق فاجعه بیشتر) و چه فاجعه برزگی که ما معصیت خداوند رو میکنیم!!آیا کسی از نظر عظمت و بزرگی بالاتر از خدا هست؟؟ خود من اگر برنامه یه صبح تا ظهر نگاه کنم غرق در عمق فاجعه ، چون دارم مرتکب معصیت خدا میشم نه بنده خدا ؛

اگر نمی تونیم با ثواب دل امام زمان شاد کنیم ، دیگه با اشتباه مون دلش خون نکنیم


مربوط به دسته : دلنوشت
2
امتیاز مثبت به مطلب
2
امتیاز منفی به مطلب
0
2 نفر
ثامن تم : جوان ترین شهید دفاع مقدس هسته ای

 گفتند بیا رئیس ایران خودرو باش ، گفت : ((نه!)) گفتند توی وزارت نفت پست بگیر ، گفت ((نه)) همین صنعت هسته ای ماندن می خواهد . زرنگ بود مصطفی ، بوهایی شنیده بود . بوی بهشت . نرفت و رسید .نیمه ی شب ، از نطنز رسیده بود تهران . صبح هنوز حسابی خسته بود که بلند شد . علیرضا را گذاشت روی دوشش و با همسرش رفتند راهپیمایی . نهم دی بود . سال 88.همسرش می گفت : قبل از عقدمان خواب دیدم ، هوا بارانی است و من سر مزاری نشسته ام . روی سنگ مزار نوشته شده بود((شهید مصطفی احمدی روشن))تقدیر خواب خوبی برای داماد دیده بود .
پ ن :  فاتحه برای شهید عزیزمان از یاد نرود

منبع : ما همه رهسپاریم...

مربوط به دسته : با شهدا / دلنوشت
4
امتیاز مثبت به مطلب
3
امتیاز منفی به مطلب
1
5 نفر

وبلاگ ماهمه رهسپاریم نوشت :

اینجا ایران است....

 آنقدر جسمت را برایم برهنه کردی
که یادم رفت
روح عریانت چه شکلی بود!
آنقدر سعی کردی
برجستگی های بدنت را نشانم بدهی
که وقت نشد یادت بیاورم که می توانی چه شخصیت برجسته ای باشی !
بیا و تمامش کن ، خودت را به یاد بیاور


[ ادامه مطلب = متن کامل اینجا ایران است.... ]

مربوط به دسته : دیگر مطالب / دلنوشت
3
امتیاز مثبت به مطلب
3
امتیاز منفی به مطلب
0
3 نفر

وبلاگ ماهمه رهسپاریم نوشت :

ثامن تم : تا ما دور هستیم ؛ ظهور نزدیک نیست ...

 

تا ما دور هستیم، ظهور نزدیک نیست. تا ما آماده نیستیم، او نخواهد آمد. من ناامید نیستم، چرا که هیچوقت اهل خواندن کتاب آیات شیطانی یأس نبوده ام. من قاری قرآنم، و تمام سعی ام بر این بوده که حتی آیات عذاب قرآن را به زیباترین لحن بخوانم همیشه. من با همه این حرف ها، مستأجر عمارت امید هستم.

 

[ ادامه مطلب = متن کامل تا ما دور هستیم ؛ ظهور نزدیک نیست ... ]

مربوط به دسته : دلنوشت
2
امتیاز مثبت به مطلب
2
امتیاز منفی به مطلب
0
2 نفر
عشق به پدر و مادر...

** قند خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .
** اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید !
** حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !
** دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . .
** وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره میفهمی پیر شده !
** وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
** وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .
** وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش دلت میخواد بمیری . . .
** تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ” تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ” تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ” تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ” تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ” تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ” تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ” تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .
** بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . . از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز،روزتوست...
** سلامتیه اون پسری که . . . ۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . . ۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . . ۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . . باباش گفت چرا گریه میکنی ؟ گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .
** آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن . . . وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . . وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .
** پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !
** سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم . . .
** شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان . . .
** خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد . . .
** به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !

مربوط به دسته : دلنوشت
5
امتیاز مثبت به مطلب
5
امتیاز منفی به مطلب
0
5 نفر
ثامن تم : عبور کردن یانکردن از چراغ قرمز...

چند هفته پیش برای یه کاری رفته بودیم کرج ، و من بایه چیز جالبی برخورد کردم که واقعا برام غیر قابل باور بود!!سریکی از چهار راه های اصلی چراغ قرمز خراب بود و خاموش بود، هیچ افسری نبود ماشین خیلی مودبانه ایستاده بودن من به همسرم گفتم برای چی اینا نمیرند، چراغ قرمز که نیست!! بعد که رد شدیم دیدیم که ماشین های این سمت صبر کردن تا سمت دیگه خلوت بشه بعد حرکت بکنند! حالا اگر قم بود ترافیک و تصادفات به وجود اومده رو خدا عالم چقدر بود ، چون اکثر اینجا سر 4 ثانیه بوق که از ماشین های پشت سری دریافت میکنی برای حرکت.

اما علتی که من این بحث مطرح کردم اینکه . . . اطاعت و پیروی ما از خدا مثالی شبیه این چراغ قرمز خیلی از ماها (توهین نشه خود من) تا وقتی که جلوی رومون چراغ قرمز نباشه افسر نباشه،خیلی راحت خلاف فرمان خداوند رو انجام میدیم و از چراغ قرمز ها زندگیمون خیلی راحت عبور میکنیم...

مربوط به دسته : دلنوشت
2
امتیاز مثبت به مطلب
2
امتیاز منفی به مطلب
0
2 نفر
قبلی 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 10 11 ... 18 بعدی