ثامن تم

حرکت به بالا
حرکت به پایین
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
شب های قدر تسلیت

پرداخت آسان و سریع

مبلغ-تومان:
نام شما :
ايميل :
موبایل :
توضیحات :

موزیک پلیر وبلاگ ها

موزیک پلیر مناسبتی باقابلیت تغییرآهنگ مناسبت ها،پلیری مناسب برای وبلاگ ها
موزیک پلیر مناسبتی ثامن تم

دریافت کد موزیک پلیر برای وبلاگ

دیشب مستند آرمیتا مثل پری نشون میداد از  شبکه یک که خدا خیرش بده یکی از دوستان اس داد گفت ببینم

آرمیتا و آقا

آرمیتای عزیزم بابا خامنه ای چطور است؟
آرمیتا جان قربان آن شیطنت های کودکانه ات بشوم چقدر زیبا بودی!!
فدای آن ناز و کرشمه های دخترانه ات که دخترها جلوی بابا ها انجام میدهند و تو جلوی آقا
فدای آن ولایت پذیری ات کاش یاد میگرفتند کور دلان و  بی بصیرتان عشق به ولایت را از تو کودک مهربانم
از نگاه های عاشقت.
وااای آرمیتا آقا با تو چه گفت تو با آقا چه گفتی که مهرش اینگونه بر دل تو نشست، دختر از پری زیباترم
وای آرمیتا فکر کنم دیشب اشک همه آنان که مستند تو رو دیدند در آوردی.
آرمیتا جان حالا که بابای نیست برای چه کسی چرخ میزنی و زبان میریزی؟
حالا که بابا داریوش نیست، چه کسی دست رو موهای ناز وبلندت بکشد؟
آرمیتا جان حالا که دشمنان بابا داریوش را گرفتند ، خدا بابا خامنه ای را به تو داد اوهم مهربان است، آغوش
گرم است و تو را مثل بابا داریوش دوست می دارد مگر نه؟
آرمیتای گلم عروسکی که آقا داد را خیلی دوست داری مگر نه؟
الهی فدای آن چادر خوشگل سفیدت بشوم من،فدای آن وضو گرفتن نماز خواندنت نازنین دختر
الهی فدای آن حضرت آقا گفتن شیرینت بشوم من شیرین زبان من

آرمیتای چه لذتی داشت این صحنه؟؟

لذت بوسه شیرین

مربوط به دسته : با شهدا
0
امتیاز مثبت به مطلب
0
امتیاز منفی به مطلب
0
0 نفر

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت...

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه نمایید...

مربوط به دسته : عمومی / دیگر مطالب
0
امتیاز مثبت به مطلب
0
امتیاز منفی به مطلب
0
0 نفر